آخرین شب بــــــــــــارداری 92.1.27
هومان ِمن شب آخر بارداری شبی که برای آخرین بار تو شکم
مامان بودی اومدم تو وبلاگت از تموم احساس بارونی دلم برات
نوشتم ولی قبل ثبتش برق رفت و همه پرید نمیدونم الان که
میخوام یاداور احساس اون شب شم میتونم به اون احساسم
برسم یا نه!!!!سلام عشقـــــــم عمـــــرم نفســــــم
هومـــــــــــــــــــان مامان
پرنده نیستم ولی نمیدونم چرا هر وقت میخوام ازتو بنویسم
تموم وجودم بال در میاره...
نمیتونم همه احساسمو برات بگم ولی تو شیرییییییین ترین
داستان و خاطره زندگیم بودی و شدی عشقم
9 ماه تو همه وجودم بودی همه روزای خوبو باهم ساختیم
ولی چه زود همه این روزای خوب گذشت هنوز یه هفته
نگذشته خییییییییییییییلی دلم تنگه اون روزاس تنگه همه لگد
هایی که هر روز باهاش جون تازه میگرفتم تنگه تمام لحظه
لحظه های خوبی که باهات داشتم شدم
مرررررسی عشقم که بهترین 9 ماه زندگیمو ساختی و حالا این
من و بابایی هستیم که باید بهترین روزها رو برات بسازیم
عزیزم 

تو از لونه عشق وجودم به خونه عشق من و بابایی اومدی و
رنگ تازه به زندگیمون دادی و ورق خیری و تو زندگیمون برگ
زدی 

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


آخرین شب بــــــــــــارداری 92.1.27
